دزدي!!
مردي نزد مرد عتیقهفروش خسیسی کار می کرد. بعد از مدتي بینشان شکراب میشود و در
روز آخر با ورود مرد خسیس به مغازه، او با عجله در کیفش را میبندد و با
لبخندی پیروزمندانه خارج میشود. مرد طماع هزاران بار تمام اشیای مغازه را
چک میکند و از کاراگاهان خصوصی هم استفاده میکند تا ببیند از او چه
دزدیده شده. او مطمئن بود شک درستی برده، پس آن عجله در بستن در کیف و آن
لبخند برای چه بود؟ در نهایت او با شک و ظن میمیرد. پیشخدمت در جواب
مردان باشگاه که بالاخره از آن مرد عتیقهفروش چه میتوانست دزدیده باشد،
بسادگی لبخند زد و گفت: “من اعتماد او را دزدیدم
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۸ ساعت 19:32 توسط [][]
|