مردي  نزد مرد عتیقه‌فروش خسیسی کار می کرد. بعد از مدتي بینشان شکراب می‌شود و در روز آخر با ورود مرد خسیس به مغازه، او با عجله در کیفش را می‌بندد و با لبخندی پیروزمندانه خارج می‌شود. مرد طماع هزاران بار تمام اشیای مغازه را چک می‌کند و از کاراگاهان خصوصی هم استفاده می‌کند تا ببیند از او چه دزدیده شده. او مطمئن بود شک درستی برده، پس آن عجله در بستن در کیف و آن لبخند برای چه بود؟ در نهایت او با شک و ظن می‌میرد. پیشخدمت در جواب مردان باشگاه که بالاخره از آن مرد عتیقه‌فروش چه می‌توانست دزدیده باشد، بسادگی لبخند زد و گفت: “من اعتماد او را دزدیدم