...آرام باشیم
شادي پروانه ايست که هر چه تقلا کني نميتواني آنرا شکار کني
شادي پروانه ايست که هر چه تقلا کني نميتواني آنرا شکار کني
لحظه ای می رسد که آدمی از همه چیز دست می کشدچون عاقلانه ترین کار همین است.
ساموئل بکت
God must love stupid people. He made so many.
سر، آن است که در او سری باشد
وگرنه هزار سر به پولی نیرزد.
فیه مافیه

برخی حقایق لاینفک را بپذیرید قیمتها صعود میکنند، سیاستمداران کلک میزنند، شما هم پیر میشوید. و آنگاه که پیر شدید، در تخیلتان به یاد میآورید که وقتی جوان بودید قیمتها مناسب بودند، سیاستمداران شریف بودند، و بچهها به بزرگترهایشان احترام میگذاشتند.
Kurt Vonnegut

همسر آینده من میدونی.....
می تونی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم.
اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر اینه که بتونی خیال کنی بیشتر از من می فهمی.
اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر اینه که همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست بالاتر برود.
اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطره که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بیخود پول هتل ندهیم.
اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر اینه که خود را در خانه ای به تو بسپارم که تا آخر عمر در و دیوار آن، خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش یادآور تو باشد.
اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای.
اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا "به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟
اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی.
و بالاخره...
اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر اینه که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است.منبع:تبيان

دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود .....
ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست
بیراهه
رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم
رفت
حسین پناهی
Twenty years from now you will be more disappointed by the things that you didn't do than by the ones you did do. So throw off the bowlines. Sail away from the safe harbor. Catch the trade winds in your sails. Explore. Dream. Discover. Mark Twain
اردبزرگ
هرچیزی را باید تا حد امکان ساده کرد اما نه ساده تر از آن

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با کمی مکث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
و هیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .
پرسیدم ،
آخر .... ،
و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..
بگذار عشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد و ادامه داد ... :
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،
آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند .
مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :
زلال باش ... ، زلال باش .... ،
فرقی نمیکند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ،
زلال که باشی ، آسمان در توست .
منبع:وبلاگ جغد
You can not eat your cake and have it

كشتي در بندر «امنيت» دارد،
اما كشتي ها براي اين ساخته نشده اند
ديگه حوصله امتحان اونم از نوع ميان ترم نداريم استادام انگار كه نمي خوان جلو همديگه كم بيارن همه همين هفته رو تعيين كردن طوري كه ۵ تا امتحان توي يه هفته داريم.اونم درست بعد از جشن فارغ التحصيلي. اولين امتحانو امروز خراب كردم.استاد عزيز كه انگار نمره رو وزن برگه ها مي ده با كلي برگه سفيد و يه منگنه همش داشت رو اعصابم راه مي رفت.اينم يه نوعشه ديگه. ترماي قبل شايد اين نوع امتحان راحت ترين امتحان بود اما ديگه انگار حوصله نمره گرفتنم ندارم.با ۲۱ واحد اين ترم آخري مشروط نشيم خيليه.شبا بيداري مي كشم،اما حوصله ندارم.خدا آخر و عاقبت همه مونو به خير كنه.
اما همه اينا دليل نمي شه كه اين جمله از خليل جبران رو از دست بديم:
ظاهر هر چيز بنا بر احساس ما تغيير می کند و به اين خاطر، سحر و زيبايی را در آن می بينيم ،
حال آنکه سحر و زيبايی، به واقع درون خود ماست.آنکه فرشتگان و شياطين را در زيبايی و زشتی زندگی
نمی بيند ، به يقين از دانش و آگاهی دور است و روحش نيز تهی از عشق و محبت
دروغ نه تنها آن است كه چيزي را كه راست نيست بگوييم، بلكه همچنين و بهويژه، آن است كه چيزي را راستتر از آنچه هست بگوييم. اين كاري است كه همهمان هر روز ميكنيم تا زندگي را ساده كنيم.
امروز نام ابراهيم ادهم به ناگاه بر زبانم آمد. هيچ در باره او نميدانم.الان دارم اين مطلب رو مي خونم:
وي از اعيان زادگان بلخ است که روزگاري مرکز مذهب زرتشتي و بعد مرکز دين بودائي بود. اوهم مثل بودا پشت پا به دنيا زد و زندگي زاهدانه را در پيش گرفت و از بلخ به مکه رفت و مجاور گرديد. در مکه به صحبت چند تن از اولياء مانند فضيل بن عياض و سفيان ثوري رسيد و سپس به شام رفت و تا پايان عمر بدانجا بود؛ و سرانجام در جنگ دريايي ضد بيزنطيه (بيزانس) به شهادت رسيد(166 يا 160 هجري). وي دريوزگي را ناروا ميشمرد و براي معيشت اتکا به بازوي خود داشت. مثلا: درودگري و خوشه چيني يا خرمنکوبي و باغباني ميکرد. زندگي ابراهيم ادهم را در تصوف ايراني به بودا تشبيه کرده اند.
او عقيده داشت که
حکومت بر نفس بسي بهتر از حکومت بر يک قوم است.
از سخنان مشهور اوست: "تأمل، حج عقل است".
۲-گويند شيخ ابوالحسن خرقاني بر سر در خانقاه خود نوشته بود:
« هر کس که در اين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد. چه آنکس که بدرگاه باري تعالي به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»
نفر اول،جناب آقاي ژان پل سارتر ار فرانسه:
به نظر من ما تنها در مواجهه با مرگ است كه مى توانيم خود را انسان حس كنيم
البته ايشان قبلا هم در تعريف انسان و رابطه آن با نيستى گفته اند: «انسان نه آن چيزى است كه هست، بلكه آن چيزى است كه نيست.» به هر حال با تشكر فراوان با ايشان خداحافظي مي كنيم
نفر دوم:
اما باز هم از همان ديار در خدمت آقاي البر كامو هستيم ،آقاي كامو نظر شما در اين مورد چيست:
كامو : مرگ است كه به زندگى معنا مى دهد. به به به به خيلي ممنونم جناب كامو
البته نظر ايشان در واقع اينست:
وقتى كه احساس كرديم مرگ ما را به طور دائم تهديد مى كند، ارزش زندگى در نظر ما زيادتر مى شود و بيشتر سعى مى كنيم هر چه بيشتر از زندگى كوتاه خود بهره بگيريم.
البته ايشان بعضي مواقع جوگير هم شدن:
تنها يك مسأله فلسفى واقعاً جدى وجود دارد و آن هم خودكشى است. قضاوت درباره اين كه آيا زندگى به زيستن مى ارزد يا نه درواقع پاسخى است براى اين مسأله فلسفى اساسى»!
... بله همكاران اطلاع ميدن ارتباطمون با آقاي كامو قطع شده به محض بر قراري ارتباط ادامه صحبت را با ايشان پي مي گيريم.
و اما ببينيد كي پشت خطه،به به جناب آقاي كافكاي عزيز كه ديگه اصلا مرگ خوراكشه بفرمايين آقاي كافكا:
كافكا:رهايى در مرگ است .
زندگى من دودلى در مقابل تولد است. هميشه از مرگ گفت وگو مى كنى اما نمى ميرى.در صورتى كه ما نتوانيم از حالت هستى خارج شويم، وجود ما كامل نيست، چيزى كم دارد. بدون مرگ نمى توان زندگى را به تمام معنا زيسته انگاشت. پيكار زندگى كشمكش كوركورانه اى است كه معلوم نيست مبارزه براى مرگ است يا به عشق اميد موهومى با دشمنى كه داراى قدرت مرگ است، مبارزه مى كنى. بى شك رهايى در مرگ است اما با اين وجود به زندگى هم اميدوار هستم.
بله ملاحظه كرديد ايشان اصلا اجازه ندادن من صحبتي بكنم.تنها چيزي كه ميشه گفت اينه:به به
چون وقت كمه با ايشان خداحافظي مي كنيم. به من اطلاع دادن جناب آقاي هايدگر عزيز هم با برنامه تماس گرفتن،آقاي هايدگر خواهش مي كنم بفرماييد:
هايدگر: مرگ هم امكانى از امكان هاى وجودى انسان است
هيچ كس نمى تواند به جاى ديگرى بميرد. او ممكن است زندگى اش را براى ديگرى بدهد، اما اين به هيچ وجه ديگرى را از مرگ خاص خودش نمى رهاند. مرگ غيرقابل انتقال است. انسان بايد خودش تنها بميرد! اگر مرگ را «امكان عدم وجود من» تعريف كنيم، مى توان نتيجه گرفت مرگ امكانى است كه از قبل در وجود حاضر است. درواقع امكانى موجود براى من است. برآيند اين دو تحليل اين مى شود كه مرگ به مثابه امكان غيرقابل انتقال و حاضر من، شخصى ترين و باطنى ترين امكان وجودى انسان است.
شايد ايشان اولين نفري بودن كه امشب يك كمي با ما راه اومدن خيلي خيلي ممنون آقاي هايدگر
جناب آقاي آرتور شوپنهاور عزيز كه از دوستاي جناب نيچه عزيز هستن هم در اين مورد اظهار نظري كردن
كه همكاران ما لطف كردن مطلب ايشان را هم در اختيار بنده قرار دادن:
شوپنهاور: جهان سوگناك است
در اين دنيا نمى توان خوب زندگى كرد، جهان بيش از آن كه ممد حيات نيكوكاران باشد، ممد حيات بدكاران است. جهان اقتضاى عميق كردن روابط انسان را ندارد. آدمى در اين جهان هميشه تنها است و اينها وجوه تراژيك و سوگناك زندگى است
آخر و عاقبتگشتن با نيچه از اين بهتر هم نميشه اما با اين همه نيجه با او مخالف است و معتقد است:
با وجود تكرارى بودن دنيا بايد زندگى كرد. زندگى را با همه سادگى و پوچى اش بايد زيست و شايد معناى زندگى در پس همين سرگشتگى ها و تكرارى هاى ساده ما باشد. پس مرگ را هم زندگى كنيم
بله گويا جناب آقاي سارتر در رابطه با صحبت هاي آقاي هايدگر نظري دارن آقاي سارتر بفرماييد:
«مرگ ابطال امكان است.»
اما ببينيم آقاي هايدگر در جواب چه مي گويند:
مرگ را با وجود اهميتش مى توان ناديده گرفت. مرگ غيرشخصى شده، عينيت مى يابد و راز و تهديد آن، از آن گرفته مى شود و به حادثه اى طبيعى در جهان آشناى حوادث بدل مى شود. بدين ترتيب خصوصيت گريز از ذهن را كه متعلق به درك روزمره جهان است، مى يابد. انسان به جاى گريز از مرگ بايد با آن رودررو شود. بالاتر از اين، او بايد مرگ را بپذيرد و به مثابه امكان بارز قبلى خويش، آن را انتخاب كند. انسان بايد در انتظار مرگ خويش زندگى كند. در انتظار مرگ بودن نه به معناى اقدام به خودكشى است و نه به معناى در انديشه مرگ فرو رفتن، بلكه معنايش اين است كه مرگ را عامل وحدت بخش در وجود خود به حساب آورد و تمام امكان هاى ممكن را به اين امكان واحد اساسى مربوط كند.عدم وجود خود را بايد ديد و پذيرفت. چنين پذيرشى ما را از تعلق و دلبستگى به جهان و از جبر عامه رها مى كند و از دنبال كردن امور زمينى و فناپذير جدا مى سازد.
شما هم نظرتون را درباره مرگ همين جا در ستون نظرات براي ما بنويسيد.
«فَبَشِّرْ عبادِ الّذينَ يستَمِعوُنَ الْقَولَ فَيتَّبعونَ اَحْسَنَهُ اُولئك الّذين هَداهُمُ اللّهُ واُولئِكَ هُم اُولوا الألباب» زمر(39)، آيه 17 و 18
«پس بندگانم را بشارت ده، همان كساني كه سخنان را مي شنوند و از نيكوترين آنها پيروي ميكنند. اينانند كه خداوند هدايتشان كرده و اينانند كه خردمندانند».

آه اگر آزادی سرودی میخواند
کوچک
همچون گلوگاه پرندهای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمیماند ...
که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است
که حضور انسان
آبادی است
احمد شاملو
هر کس از قدرت صبر بهره نبرد ، چیز پستی می یابد که بدان معتاد شود و
به وسیله آن ، روز به روز، ضعیف تر می گردد.

و آنکس که رفتارش را با موازین اخلاق میسنجد، پرنده خوشآواز روحش را در قفس اسیر میکند.
آنکس که عبادت برایش یک پنجره است که هم میتواند آنرا باز کند و هم ببندد، هنوز خانه روحش را زیارت نکرده است، خانهای که پنجرههایش به پهنایی از یک بامداد تا بامداد دیگر گسترده است.
اگر میخواهید خدا را بشناسید، به حل هزار معما نپردازید، بلکه در اطراف خود نظر کنید و او راببینید که با کودکان شما سرگرم بازی است. او را خواهید دید که در گلها لبخند میزند و دستهای خود را در شاخههای درختان برای شما تکان میدهد."
در جلسه امتحان عشق،من مانده ام و یک برگه سفید! یک دنیا حرف نا گفتنی، و یک بغل تنهایی و دلتنگی ...
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!
در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند!
و برگه ی سفیدم عاشقانه قطره را به آغوش می کشد!
...
عشق تو نوشتنی نیست ...
در برگه ام کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم!
وقت تمام است.
برگه ها بالا ...
ولی من هنوز