تبدیل یک مفهوم آرمانگرایانه به میلیاردها دلار
آخر هفتهای که مصادف بود با روز جهاني کارگر سال 1995 «پیر امیدیار» 28 ساله، پشت کامپیوترش نشسته بود تا کد برنامهای را بنویسد که وقتی وارد دنیای تجارت شد eBay نام گرفت و خیلی زود به یکی از برندهای مشهور جهانی تبدیل شد.
منبع: روزنامه دنیای اقتصاد 92/11/17

تناسب
اگر می خواهید میزان موفقیت تان را بالا ببرید، شکست هایتان را دو برابرکنید.
توماس واتسن موسس IBM
فراموشی!
«نلسون ماندلا»
بهت نگفتم تا حالا!
اما حالا بهت می گم، بی تو دارم کم میارم
بهت نگفتم تا حالا، که بـــدجوری عـــاشقتم
بهت نـگـــفتم تا حـــالا، اما حالا بهت می گم
داری کجا ها می کشی، با این دل در به در و
قشنگ مهربون من، اینجوری از پیشم نرو
بهت نگفتم تا حالا، اینکه چقد دوست دارم
اینکـــه چقد آرزومه، پیش چشات کم نیارم
دلم می خواد باور کنی، از ته دل می خوام تو رو
وقتی می گم بمون، بمون، وقتی می گم نرو، نرو
بری هزار سالم بشه، چشم انتظارت می مونم
بازم برای دل تو، ترانه هامو می خونم
خودت می دونی که تورو، از دل و از جون میخوامت
لیلی عشق من شدی، من مثه مجنون می خوامت
بهت نگفتم تا حالا، اینکه چقد دوست دارم
اما حالا بهت می گم، بی تو دارم کم میارم
بهت نـگـــفتم تا حالا، که بد جوری عاشقتم
بهت نـگـــفتم تا حـــالا، اما حالا بهت می گم
«با صدای ناصر عبداللهی»
یک خاطره از نویستده وبلاگ لذت اقتصاد-می شود بهتر بود!
یکی از آزاردهندهترین اتفاقات حضورم در امریکا چندوقت پیش رقم خورد که یک دانشجوی دخترِ اهل آسیای شرقی برای فرصتِ مطالعاتی به اینجا آمده بود. (برای شناخته نشدناش، فرض کنیم اسمش سیندیا بود)
سیندیا در زبان انگلیسی بسیار ضعیف بود و به سختی میتوانست حرف بزند. به شدت هم اعتماد به نفسش در همهچیز و به خصوص در مورد ریاضی پایین بود. از همه مهمتر، به طرز عجیبی خجالتی بود: همیشه سرش پایین بود و هرچند راحت میخندید، اما سخت میتوانست با کسی حرف بزند. یک ترم اینجا بود و با من دو درسِ مشترک داشت. اولین تعاملام با او وقتی بود که به من ایمیل زد و گفت که حضور در اینجا فرصتی است که به سختی بدست آورده اما چون ریاضیاش بسیار ضعیف است و هیچکدام از مطالب جلسه امروز را نفهمیده. از من خواست آنها را برایش توضیح بدهم. من هم که خودم به مطالب خاص آن جلسه علاقه نداشتم، درس را نخوانده بودم و به جایش سر کلاس مقالهی دیگری میخواندم. در نتیجه مودبانه به او گفتم که متاسفانه درس امروز را بلد نیستم و نمیتوانم کمکش کنم.
یک بار دیگر سرزده در آفیسام به سراغام آمد و یک جزوه از درس هفتهی آینده جلویم گذاشت و گفت دارد پیشمطالعه میکند تا درس را بفهمد. گفت که ریاضیاتش در حد دبیرستان است و با این مطالب مشکل دارد. از من خواست که چند اسلاید را بخوانم و کمکش کنم. من هم شروع کردم خواندن و سعی کردم برایش توضیح بدهم. بعد از ده دقیقه رسیدیم به فرم انتگرال قضیه انولوپ و دیدم که این قضیه را بلد نیست و من هم حدود بیست دقیقه دیگر سعی کردم کمکش کنم، اما نتوانستم قضیه را برایش جا بیاندازم و برای همین ارجاعش دادم به یک کتاب برای خواندن پیشنیازهای قضیه انولوپ.
وقتی که نوبت ارایهی نهایی درس بود، با اینکه خیلی وقت گذاشته بود، به دلیل ضعف زبان و روحیهی خجالتیاش، ارایهی (با استانداردهای اینجا) بسیار ضعیفی داشت. ده دقیقه از ارایهاش نگذشته بود که همه به جز استاد درس، حواسشان جای دیگری بود و کار خودشان را میکردند.
سیندیا هفتهی بعد ارایه برگشت به کشورش.
بعدن فهمیدم از استاد برای فهمیدن درس کمک خواسته و استاد من را به او معرفی کرده بود. بعدن فهمیدم که به دلیل خجالتی بودن وحشتناکاش، از هیچکس جز من کمک نمیگرفته و از من هم احتمالا چون استاد اجازه داده بود، جرات کرد و سوال پرسید. شاید فکر میکرد استاد با من هماهنگ کرده. بعدن که داشتم آفیسام رو جمع میکردم، دیدم که روی یکی از کتابهایم یک یادداشت کوچک چسبانده شده: «استاد درس به من گفت که ارایهی خوبی نداشتم و دانشجوها حرفهایم را نمیفهمیدند. فکر کنم زبان انگلیسی ضعیف و سطح علمی پایینام وقت شما را تلف کرد. این خیلی ناراحتم کرده. ببخشید. سیندیا»
به این فکر میکردم که چهقدر بیشتر از این میشد کمکاش کنم و درسها را برایش توضیح بدهم، اما ندادم. به اینکه هیچ وقت، زمانی که از ضعف شدید ریاضیاش حرف میزد، سعی نکردم به او اعتماد به نفس بدهم. به اینکه سر آن ارایهی لعنتی اگر یک ساعت فقط نگاهاش میکردم، شاید اعتماد به نفسش بیشتر میشد. سیندیا رفت. هیچ اتفاق تراژیکی هم رخ نداد. من هم گمان نمیکنم هیچ رفتار غیراخلاقیای با او داشتم. حتی خیلی بیشتر از بقیه کمکاش کردم. اما به او خیلی کم مهربانی کردم. غم اش به من گفت و من جدی اش نگرفتم. این خیلی روحام را آزار میدهد
...آرام باشیم
شادي پروانه ايست که هر چه تقلا کني نميتواني آنرا شکار کني
خسیس تر
صورت جهاز مورخه 54/10/27

عروسي كه بيست و چهارم دي 54 از جهيزيهاش صورتبرداري شده، دختري بود كه يك آيينه، يك يخدان، يك چراغ توري، يك ديزي، يكدست رختخواب، دو سيني ورشو، يكدست فنجان چيني، يك تشت لباسشو، شش بشقاب چيني، شش ظرف مسماخوري، دو كفگير، دو پرده، شش خورشتخوري، دو كارد بزرگ و كوچك، شش نمكدان و يك سرويس مرغخوري به اضافه چند خردهريز ديگر داشت كه خط ناخواناي اين سياهه اجازه خواندنش را نميداد.
به نظر نميرسد اين دختر به زعم مردمان دهه 50، عروسي كمجهاز باشد، چون تا آنجا كه كلمات اين سياهه خوانده شد چيزي از وسايل ضروري تشكيل يك زندگي كم ندارد، شايد هم او، دختري بوده كه جهيزيهاش تحسين فاميل را برانگيخته.
منبع: جام جم
مفتاح
تو مرا بین که منم مفتاح راه
ماندن یا رفتن! حکایتی تلخ از زندگی و تصمیماتی که می گیریم!

مطلب جالب سایت یک پزشک درباره انتخابات آمریکا


آمدی اما...
عاقلانه ترین
لحظه ای می رسد که آدمی از همه چیز دست می کشدچون عاقلانه ترین کار همین است.
ساموئل بکت
نگاهبان اينترنت كيست؟
اگر تنها يكي از كابل هاي قطوري كه براي ارتباطات اينترنتي در زيرآب كشيده شده قطع شود، ارتباط جهاني اينترنت ميان برلين، دوبي و ديگر نقاط جهان از دست خواهد رفت. در اين مقاله جیمز گیری به افرادي مي پردازد كه نگاهبان اين شبكه وسيع هستند.(ترجمه: مجتبي صادقيان).
اگه میخواید یه نگاه به این کابل ها بکنین یه سری هم به این سایت بزنین.

so many
God must love stupid people. He made so many.
سر
سر، آن است که در او سری باشد
وگرنه هزار سر به پولی نیرزد.
فیه مافیه
تو مرو

|
گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو |
که مرا دیدن تو بهتر از ایشان تو مرو | |
| آفتاب و فلک اندر کنف سایه توست | گر رود این فلک و اختر تابان تو مرو | |
| ای که درد سخنت صافتر از طبع لطیف | گر رود صفوت این طبع سخندان تو مرو | |
| اهل ایمان همه در خوف دم خاتمتند | خوفم از رفتن توست ای شه ایمان تو مرو | |
| تو مرو گر بروی جان مرا با خود بر | ور مرا مینبری با خود از این خوان تو مرو | |
| با تو هر جزو جهان باغچه و بستان است | در خزان گر برود رونق بستان تو مرو | |
| هجر خویشم منما هجر تو بس سنگ دل است | ای شده لعل ز تو سنگ بدخشان تو مرو | |
| کی بود ذره که گوید تو مرو ای خورشید | کی بود بنده که گوید به تو سلطان تو مرو | |
| لیک تو آب حیاتی همه خلقان ماهی | از کمال کرم و رحمت و احسان تو مرو | |
| هست طومار دل من به درازی ابد | برنوشته ز سرش تا سوی پایان تو مرو | |
| گر نترسم ز ملال تو بخوانم صد بیت | که ز صد بهتر وز هجده هزاران تو مرو |
