به بهانه تولد مارتین اسکورسیزی

                   

                                   

                                 

جوایز اسکار،گلدن گلوب،بافتا، کن ،امی، همه در فهرست افتخارات اوست. متولد ۱۷ نوامبر ۱۹۴۲ نیویورک.

او تنها فرزند خانواده اش بوده‌است. پدر و مادرش، چارلز و کاترین اسکورسیزی هر دو در صنعت پوشاک مشغول بودند. اما مارتین کودک نحیف و رنجوری بود که اکثر اوقات به خاطر بیماری آسم در خانه به سر می‌برد. در کودکی مذهب و حضور در کلیسا مهمترین وجه زندگی اسکورسیزی را تشکیل میدادند. اما در دوران نوجوانی با رفتن به سینما و دیدن فیلمهای آن زمان به همراه پدرش هوای سینما به سرش زد. به همین خاطر آرزوی اصلی‌اش که کشیش‌شدن بود را رها کرد و از مدرسه علوم مذهبی مستقیما به دانشگاه فیلمسازی نیویورک رفت تا در سال ۱۹۶۶ مدرک تحصیلی اش را دریافت کند. پدر و مادر اسکورسیزی که از همان ابتدا از فیلمساز شدن مارتی تعجب کرده بودند (و حتی به طعنه میگفتند که او دیوانه شده هست! )به تدریج در فیلمهای پسرشان، خودشان نیز نقشهای کوتاهی را بازی می‌کرده‌اند که از آن جمله میتوان به بازی هر دو در فیلم رفقای خوب اشاره کرد.

اسکورسیزی ۵ بار ازدواج کرده‌است که همسر اول او لارین ماری برنان بوده و دختری به نام کاترین حاصل ازدواج آن دو بود. او سپس با جولیا کامرون ازدواج کرد که دختر دوم اسکورسیزی دومنیکا کامرون نتیجه آن بود. دختری که در یکی از فیلمهای پدر به نام عصر معصومیت نیز بازی کرد. ازدواج بعدی اسکورسیزی با بازیگر معروف سینما دختر اینگیرد برگمان، ایزابلا روسیلینی در سال ۱۹۷۹ بود که در سال ۱۹۸۳ به طلاق انجامید و ازدواج چهارم او با تهیه کننده سینمای آمریکا باربارا دفینا در سال ۱۹۸۵ بوده‌است که در سال ۱۹۹۱ به اتمام رسید. پنجمین و آخرین ازدواج اسکورسیزی با هلن موریس در سال ۱۹۹۹ بوده هست که تا به الان نیز ادامه داشته‌است و البته حاصلش به دنیا آمدن سومین دختر اسکورسیزی فرانسیسکا میباشد که در دو فیلم پدر هوانورد و رفتگان نیز در نقشی کوتاه حضور داشته‌است.

از مهم ترین کارهای او میتوان به آثار زیر اشاره کرد: 

خیابان‌های پایین شهر ۱۹۷۳

آلیس دیگر اینجا زندگی نمیکند ۱۹۷۳

راننده تاکسی ۱۹۷۶

نیویورک نیویورک ۱۹۷۷

گاو خشمگین  ۱۹۸۰

سلطان کمدی ۱۹۸۳

بعد از ساعتها ۱۹۸۵

رنگ پول ۱۹۸۶

آخرین وسوسه مسیح  ۱۹۸۸

رفقای خوب  ۱۹۹۰

تنگه وحشت ۱۹۹۱

عصر معصومیت  ۱۹۹۳

کازینو  ۱۹۹۵

کوندون ۱۹۹۷

احیای مردگان ۱۹۹۹

دار و دسته نیویورکی  ۲۰۰۲

هوانورد  ۲۰۰۴

رفتگان ۲۰۰۶

جزیره شاتر  ۲۰۱۰

هوگو  ۲۰۱۱

همیشه فیلهای اسکورسیزی پیامی برای انسانیت داشته‌است که غرور، خودپرستی، جنایت وکینه سرانجامی جز نابودی ندارد.اسکورسیزی همیشه میماند و از او فیلمهایی بر جا میماند که الگوی همه فیلم سازان میشود.

و به قول«وودی آلن»:از هر دو کارگردان یکی یا از اسکورسیزی تقلید میکند یا از او الهام گرفته‌است.

منبع : ویکی پدیا

پذیرش

برخی حقایق لاینفک را بپذیرید قیمتها صعود می‌کنند، سیاستمداران کلک می‌زنند، شما هم پیر می‌شوید. و آن‌گاه که پیر شدید، در تخیلتان به یاد می‌آورید که وقتی جوان بودید قیمت‌ها مناسب بودند، سیاستمداران شریف بودند، و بچه‌ها به بزرگترهایشان احترام می‌گذاشتند.

Kurt Vonnegut

تقديم به تو

ساعت ها فكر مي كنم تا پست مخصوصي برايت بنويسم كه بگويم دوستت دارم، كه بگويم خوشحالم كه به اينجا سر مي زني، كلي مي گردم تا جمله اي پيدا كنم كه براي تو باشد، اما چيزي كه مخصوص براي تو باشد نديدم،بي خيال همه پست هاي خاص!!ساده بگويم:

دوستت دارم

 

نسبت عكس

اعترافات شيرين چند خانم!!!

عسل:

اعتراف می کنم بچه که بودم می خواستم برم دستشویی تلویزیون رو خاموش می کردم تا کارتون تموم نشه و بعد می آمدم گریه می کردم به مادرم می گفتم کار تو بود روشن کردی کارتون تموم شد

 

شیدا:

اعتراف می کنم معلم دوم دبستانم می گفت املاها رو خودتون بنویسید که من با دوربین مخفی می بینم کی به حرفام گوش می ده... از اون روز کار من شده بود گشتن سوراخ سمبه های خونه و سوال های مشکوک از مامان بابام: امروز کی اومد؟ کی رفت؟ به کدوم وسیله ها دست زد؟ بیشتر هم به دریچه کولر شک داشتم!

 

لادن:

اعتراف می کنم وقتی بچه بودم کارتون فوتبالیستها رو نشون می داد، من هم که بدون استثنا عاشق تک تک پسرای توی کارتون بودم، می رفتم لباسمو عوض می کردم، یه لباس خشگل و شیک می پوشیدم، تا وقتی توی دوربین نگاه می کنند، منو ببینند و عاشقم بشن!

 

ستاره:

اعتراف می کنم یه بار اتو کشیدن موهام یک ساعت طول کشید، چون موهام بلند بود، بعد از کلی کیف کردن و احساس رضایت، نگاه کردم دیدم اتوی مو اصلاً توی برق نیست!

 

نگار:

اعتراف می کنم بار اول که یه بز را از نزدیک دیدم ، از ترس بهش سلام کردم بعد فرار کردم.

 

شیوا:

اعتراف می کنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی از بچه های اقوام، تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها می چرخه یا نه!

درس عبرت

روزی روزگاری، پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت که چشمش به چراغی قدیمی افتاد آن را برداشت و رویش دست کشید.

می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد آن را ببرد و بفروشد. در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد. پیرزن چراغ را پرت کرد، با ترس و تعجب، عقب عقب رفت و دید که چند قدم آن طرف‌تر، غول بزرگی ظاهر شد.

غول فوری تعظیم کرد وگفت: نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌های جوراجوری که برایم ساخته‌اند، را نشنیده‌ای؟ حالا آرزو کن تا آنرا در چشم به هم زدنی برایت برآورده کنم، اما یادت باشد که فقط یک آرزو!

پیرزن که به دلیل این خوش اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید، از جا پرید و با خوشحالی گفت: الهی فدات شم مادر! اما هنوز جمله بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد.

و مرگ او درس عبرتی شد برای آنها که زیادی تعارف می‌کنند.