...

بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت

حسین پناهی

من دین را دوست دارم ولی از کشیشها می ترسم،
قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم،
عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم،
کودکان را دوست دارم ولی از آینه می ترسم،
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم،
من می ترسم پس هستم،
من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم.
من می ترسم
پس هستم .
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم .

بدون عنوان

روزهای زندگی چه به سرعت میگذرند!!و پایان همیشه پیداست

کهکشانها کو زمینم ؟
زمین کو وطنم ؟
وطن کو خانه ام ؟
خانه کو مادرم ؟
مادر کو کبوترانم ؟
معنای این همه سکوت چیست ؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ای زمان ؟
کاش هرگز آنروز از درخت انجیر پایین نیامده بودم
کـــــــــاش
(حسین پناهی)

ِDiscover

 Twenty years from now you will be more disappointed by the things that you didn't do than by the ones you did do. So throw off the bowlines. Sail away from the safe harbor. Catch the trade winds in your sails. Explore. Dream. Discover. Mark Twain