جان بردن از آتشين خانه سخت جوش
|
خدايا جهان پادشايي تو راست |
ز ما خدمت آيد، خدايي تو راست |
|
تويي برترين دانش آموز پاك |
ز دانش قلم رانده بر لوح خاك |
|
تويي كافريدي ز يك قطره آب |
گهرهاي روشنتر از آفتاب |
|
جواهر تو بخشي دل سنگ را |
تو در روي جوهركشي رنگ را |
|
|
|
|
چو فرخ بود روزي، از بامداد |
همه مرد را نيكي آيد به ياد |
|
بـه خـوبي نهد رسم بنـيادها |
ز دولت به نيكي كند يادها |
|
سر از كوي نيكاختري بر زند |
به نيك اختري فال اختر زند |
|
كسي كو در نيكنامي زند |
در اين حلقه لاف غلامي زند، |
|
به نيكي چنان پرورد نام خويش |
كزو، نيك بايد سرانجام خويش |
|
چه نيكو متاعي است كار آگهي |
كزين نقد، عالم مبادا تهي |
|
ز عالم كسي سر برآرد بلند، |
كه در كار عالم بود هوشمند |
|
به بازي نپيمايد ايـن راه را |
نگه دارد از دزد، بنگاه را |
|
|
|
|
جهان از پي شادي و دلخوشي است |
نه از بهر بيداد و محنتكشي است |
|
چو دي رفت و فردا نيامد پديد |
به شادي يك امشب ببايد بريد |
|
چنان به كه امشب تماشا كنيم |
چو فردا شود فكر فردا كنيم |
|
چه بايد كه بر خود ستم داشتن |
همه ساله خود را به غم داشتن؟ |
|
دمي را كه سرمايهي زندگي است |
به تلخي سپردن فرخندگي است |
|
|
|
|
سخن تا نپرسند لب بسته دار |
گهر نشكني، تيشه آهسته دار |
|
نپرسيده هر كو سخن ياد كرد |
همه گفتهي خويش بر باد كرد |
|
سخن گفتن، آنگه بود سودمند |
كز آن گفتن آوازه گردد بلند |
|
چو در خورد گوينده نايد جواب |
سخن ياوه كردن نباشد صواب |
|
دهان را به مسمار بر دوختن |
به از گفتن و گفته را سوختن |
|
|
|
|
به هنگام سختي مشو نااميد |
كز ابر سيه، بارد آب سپيد |
|
در چارهسازي به خود در مبند |
كه بسيار تلخي بود سودمند |
|
نفس به كز اميد ياري دهد |
كه ايزد خود اميدواري دهد |
|
ازين آتشينخانهي سختجوش |
كسي جان برد، كو بود سخت كوش نظامي گنجوي-شرفنامه |