نيوتن گفت:"حتما نيرو و قدرتي در زمين هست كه سيب را به طرف پايين مي‌كشد نيرويي كه هيچ‌كس نمي‌تواند آن را ببيند." و با صداي بلند فكر كرد و فكر كرد و سيب‌ها خنديدند و خنديدند و قاه‌قاه خنديدند! ... امّا، يك سيب بود كه روزها و روزها بعد، وقتي به اين ماجرا فكر مي‌كرد ديگر خنده‌اش نگرفت بلكه غم سنگيني تمام تُردي وجودش را پوشاند و تمام ذرّات اتمش را فرا گرفت و تب‌دارتر و سرخ‌تر و سرخ‌تر شد. چندان‌كه سيب‌هاي ديگر پچ‌پچ‌كنان در ميان خود، مي‌گفتند:"او چه‌اش است؟" و او عاشق بود و ديگر هرگز دوست نداشت خورده شود. مي‌خواست حتّا براي يك‌بار هم كه شده، نيوتن بيايد و باز هم با چشم ديگري به او نگاه كند

بخشي از كتاب "جناب سيب منتظر نيوتن بود" از نقي سليماني

جناب سيب منتظر نيوتن بود