با رسیدن خبر مرگ پاییز زمستان که از اواخر دوره حکومت پاییز خبر آمدنش را فرستاده بود  به طور رسمی وارد شهر شده و البته سوغاتش مثه همیشه درد سر سازه. ولی به قول یکی از بچه ها یه تغییر اساسی (با تاکید روی اس) لازم بود مخصوصا تو شهری مثه آبادان.

شعردر مورد حال و هوای زمستانی هم از این بهتر من که نخوندم (کار به سیاسی بودنش نداریم)

                           

 سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت،

   سر ها در گریبان است.

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید،نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

و گر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون:

که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون،ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!

 

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم.

منم من،سنگ تیپا خورده ی رنجور.

منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور.

 

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم.

بيا بگشاي در بگشاي دلتنگم.

حريفا! ميزبانا!ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد.

تگرگي نيست، مرگي نيست.

صدائي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگذام.

حسابت را كنار جام بگذارم.

چه ميگوئي كه بيگه شد،سحرشد، بامداد آمد؟

فريبت ميدهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست.

حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است.

و قنديل سپهر تنگ ميدان. مرده يا زنده ،

به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است.

حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است.

 

سلامت را نميخواهند پاسخ گفت.

هوا دلگير، در ها بسته ، سر ها در گريبان ، دستها پنهان ،

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين ،

درختان اسكلتهاي بلور آجين ،

زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه ،

غبار آلوده ، مهر و ماه ،

زمستان است