شاهزاده ايي ساده لوح با پرنده شكاري خود بازي مي كرد كه ناگهان از دست او پريد و به هوا رفت . شاهزاده دستور داد كه دروازه هاي شهر را ببندند تا پرنده اش از شهر بيرون نرود .