ماجراي فيلترينگ ...
شاهزاده ايي ساده لوح با پرنده شكاري خود بازي مي كرد كه ناگهان از دست او پريد و به هوا رفت . شاهزاده دستور داد كه دروازه هاي شهر را ببندند تا پرنده اش از شهر بيرون نرود .
+ نوشته شده در یکشنبه ۹ مهر ۱۳۸۵ ساعت 16:23 توسط [][]
|