در جست و جوی معنا

یک خاطره از نویستده وبلاگ لذت اقتصاد-می شود بهتر بود!

یکی از آزاردهنده‌ترین اتفاقات حضورم در امریکا چندوقت پیش رقم خورد که یک دانشجوی دخترِ اهل آسیای شرقی برای فرصتِ مطالعاتی به اینجا آمده بود. (برای شناخته نشدن‌اش، فرض کنیم اسمش سیندیا بود)

سیندیا در زبان انگلیسی بسیار ضعیف بود و به سختی می‌توانست حرف بزند. به شدت هم اعتماد به نفسش در همه‌چیز و به خصوص در مورد ریاضی پایین بود. از همه مهمتر، به طرز عجیبی خجالتی بود: همیشه سرش پایین بود و هرچند راحت می‌خندید، اما سخت می‌توانست با کسی حرف بزند. یک ترم اینجا بود و با من دو درسِ مشترک داشت. اولین تعامل‌ام با او وقتی بود که به من ایمیل زد و گفت که حضور در اینجا فرصتی است که به سختی بدست آورده اما چون ریاضی‌اش بسیار ضعیف است و هیچ‌کدام از مطالب جلسه امروز را نفهمیده. از من خواست آنها را برایش توضیح بدهم. من هم که خودم به مطالب خاص آن جلسه علاقه نداشتم، درس را نخوانده بودم و به جایش سر کلاس مقاله‌ی دیگری می‌خواندم. در نتیجه مودبانه به او گفتم که متاسفانه درس امروز را بلد نیستم و نمی‌توانم کمکش کنم.

یک بار دیگر سرزده در آفیس‌ام به سراغ‌ام آمد و یک جزوه از درس هفته‌ی آینده جلویم گذاشت و گفت دارد پیش‌مطالعه می‌کند تا درس را بفهمد. گفت که ریاضیاتش در حد دبیرستان است و با این مطالب مشکل دارد. از من خواست که چند اسلاید را بخوانم و کمکش کنم. من هم شروع کردم خواندن و سعی کردم برایش توضیح بدهم. بعد از ده دقیقه رسیدیم به فرم انتگرال قضیه انولوپ و دیدم که این قضیه را بلد نیست و من هم حدود بیست دقیقه دیگر سعی کردم کمکش کنم، اما نتوانستم قضیه را برایش جا بیاندازم و برای همین ارجاعش دادم به یک کتاب برای خواندن پیش‌نیازهای قضیه انولوپ.

وقتی که نوبت ارایه‌ی نهایی درس بود، با اینکه خیلی وقت گذاشته بود، به دلیل ضعف زبان و روحیه‌ی خجالتی‌اش، ارایه‌ی (با استانداردهای اینجا) بسیار ضعیفی داشت. ده دقیقه از ارایه‌اش نگذشته بود که همه به جز استاد درس، حواس‌شان جای دیگری بود و کار خودشان را می‌کردند.

سیندیا هفته‌ی بعد ارایه برگشت به کشورش.

بعدن فهمیدم از استاد برای فهمیدن درس کمک خواسته و استاد من را به او معرفی کرده بود. بعدن فهمیدم که به دلیل خجالتی بودن وحشتناک‌اش، از هیچ‌کس جز من کمک نمی‌گرفته و از من هم احتمالا چون استاد اجازه داده بود، جرات کرد و سوال پرسید. شاید فکر می‌کرد استاد با من هماهنگ کرده. بعدن که داشتم آفیس‌ام رو جمع می‌کردم، دیدم که روی یکی از کتابهایم یک یادداشت کوچک چسبانده شده: «استاد درس به من گفت که ارایه‌ی خوبی نداشتم و دانش‌جوها حرفهایم را نمی‌فهمیدند. فکر کنم زبان انگلیسی ضعیف و سطح علمی پایین‌ام وقت شما را تلف کرد. این خیلی ناراحتم کرده. ببخشید. سیندیا»

به این فکر می‌کردم که چه‌قدر بیشتر از این می‌شد کمک‌اش کنم و درسها را برایش توضیح بدهم، اما ندادم. به اینکه هیچ وقت، زمانی که از ضعف شدید ریاضی‌اش حرف می‌زد، سعی نکردم به او اعتماد به نفس بدهم. به اینکه سر آن ارایه‌ی لعنتی اگر یک ساعت فقط نگاه‌اش می‌کردم، شاید اعتماد به نفسش بیشتر می‌شد. سیندیا رفت. هیچ اتفاق تراژیکی هم رخ نداد. من هم گمان نمی‌کنم هیچ رفتار غیراخلاقی‌ای با او داشتم. حتی خیلی بیش‌تر از بقیه کمک‌اش کردم. اما به او خیلی کم مهربانی کردم. غم اش به من گفت و من جدی اش نگرفتم. این خیلی روح‌ام را آزار می‌دهد

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1392ساعت 19:10  توسط [][]  |